تبليغاتX
رویای تلخ

رویای تلخ

آن روز با تو بودم. امروز بی تو ام. آن روز که با تو بودم بی تو بودم ,امروز که بی

يادگاري

گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفت : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفت : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشت ...

گفتم : اين چيه؟

گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 12:7  توسط یک آشنا  | 

آمدنت را دخیل بسته ام...

بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم
باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود
و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گريه كردم

ابري ديگر فرا گرفته است
آسمان دلم را
ميان غباري از درد نشسته ام
به انتظار نگاه باراني

صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام,سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام .مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم.
بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي,بر هر سبزه و گلي,بر هر باغ و گلستاني,بر هر خاطره و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم
آمدنت را
دخيل بسته ام

               

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 10:46  توسط یک آشنا  | 

فقط مال منی...؟!

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

يا از تو حتی با خودم ، يه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقدر ظريفی که با يک نگاه هرزه ميشکنی

اما تو خلوت خودم ، تنها فقط مال منی

ترسم اينه که رو تنت ، جای نگاهم بمونه

يا روی تيشه چشات ، غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب ، حتی با بوسه ميشکنی

شکل همه آرزوهام ، تجسم خواب منی

حتی با اينکه هيچ کس ، مثل من عاشق تو نيست

پيشه تو آيينه ی چشام ، حقيره لايق تو نيست

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

يا از تو حتی با خودم ، يه لحظه صحبت بکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 9:4  توسط یک آشنا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 23:37  توسط یک آشنا  | 

میدونم تو هم میدونی...

چون به یاد تو میافتم
دیده ام از اشک تر میشه
شادی از من میگریزه
گریه هم بی اثر میشه
وقتی این شعرو میخونم
همش تو در برابرمی
میدونم تو هم میدونی
که امید آخرمی
وقتی چلچله ها میان
از سفرهای دورادور
از تو میپرسم ،چو هر یک
میکنن از بامم عبور
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
چون ز تو هیچ خبری نیست
ساز من بی آهنگ میشه
مینویسم که بدانی
دلم برایت تنگ میشه
با چنین تنهایی و درد
شب میشه دنیای خورشید
به خودم میگم که ای کاش
چشمونم تو رو نمیدید
وقتی چلچله های میرن
به سفرهای دورادور
از تو میگویم ،چو هر یک
میکنن از بامم عبور
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 23:20  توسط یک آشنا  | 

کسی که جان به جان خسته ام دمید

در سکوتی مانده بودم نا امید
روزم بلند، شبم کوتاه، مویم سپید
هر چه که بود بیهوده بود، رنگی نداشت
دفتر عمر ورق می خورد، آهنگی نداشت
لاکن در آن سکوت گران کسی رسید
کسی که جان به جان خسته ام دمید
هر چه بد بود از یادم رفت اندازه شدم
مه رو وا کرد،خورشید آمد، تازه شدم...
 
 
مي دوني دل اسيره
اسيره تا بميره
مي دوني بدون تو
دلم آروم نگيره
مي دوني دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولي بيهوده جويد
بسي بيهوده پويد
به من بگو بي وفا حالا يار که هستي
خزان عمرم رسيد نو بهار که هستي
مي خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و مي شماره
مي دوني دل اسيره
اسيره تا بميره
مي دوني بدون تو
دلم آروم نگيره
مي دوني دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولي بيهوده جويد
بسي بيهوده پويد
به من بگو بي وفا حالا يار که هستي
خزان عمرم رسيد نو بهار که هستي
مي خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و مي شماره
مي دوني دل اسيره
اسيره تا بميره
مي دوني بدون تو
دلم طاقت نگيره
مي دوني دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولي بيهوده جويد
بسي بيهوده پويد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 23:4  توسط یک آشنا  | 

کاش میگفتی...

کاش میگفتی کی باز می گردی

... و من همچنان صبوری می کنم

 برای نرسیدن به مرگ،

 برای رسیدن به تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 0:13  توسط یک آشنا  | 

تولد کسی که هست ولی نیست

تولدت مبارک.....تولد کسی که هست ولی نیست

نمیدونم چگونه عاشقانه ترين روز خدا رو جشن بگيرم وقتي در كنارم نيست!

چگونه اين لحظه هاي زيبا رو با تو قسمت كنم وقتي حضورت ممكن نيست

بهترین روز زندگیم روزی که تو به دنیا اومدی از پیش خدا برای من متولد شدی !

دلم مي خواست در كنارم بودي و ميديدي كه گذشت....

 كاش در كنارم بودي و مي ديدي كه قلبم را 
چگونه در جعبه اي رنگارنگ ميگذار تا به تو هديه كنم

كاش در كنارم بودي ....

اما حالا که از هم فرسنگ ها دوریم بدون  كه در سخترين

لحظه ها شادترين روز خدا را تنها جشن گرفته ام

فقط به ياد تو...

ای عاشقانه ترین رویای من تولدت مبارک 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/21ساعت 18:3  توسط یک آشنا  | 

فاجعه ی زندگی

آدم ها می ایند
زندگی می کنند
می میرند و میروند
اما
فاجعه ی زندگی تو
ان هنگام آغاز میشود
که آدمی می میرد
اما
نمیرود
می ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته نشین میشود
که تو می میری
در حالی که زنده ای ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت 18:49  توسط یک آشنا  | 

حرفهای نگفته...

حرفهای نگفته زیادی دارم
زیادتر از زیاد
کاش آدم میتونست همه حرفاشو راحت بگه
نه با یه عالمه نقطه و خط
هیچوقت نتونستم بفهمم چرا خدا مارو عاشق میکنه
میدونم بدون عشق میمیریم
اما خیلیامون هم به خاطر عشق میمیریم
پس حکمت عشق چیه؟؟
فقط یه کلمه؟؟
مثه بقیهء کلمه های نامفهوم؟؟
عشق...زندگی...مرگ...وجود...دلهره...جدایی...خاموشی...انتظار...و...و...و...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 0:5  توسط یک آشنا  |